الشيخ محمد آصف المحسني

123

رنگارنگ يا كشكول درويشى (فارسى)

تا تطاول نپسندى و تكبر نكنى * كه خدا را چو تو در ملك بسى جانورند اين سرايى است كه البته خلل خواهد كرد * خنك آن قوم كه در بند سراى ديگرند دوستى با كى شنيدى كه به سر برد جهان * حق عيان است ولى طايفه‌اى بى بصرند اى كه بر پشت زمينى همه وقت آن تو نيست * ديگران در شكم مادر و پشت پدرند گوسفندى برد اين گرگ معود هر روز * گوسفندان ديگر خيره در او مى نگرند آن كه پا از سر نخوت ننهادى بر خاك * عاقبت خاك شد و خلق بر او مى گذرند كاشكى قيمت انفاس بدانندى خلق * تا دمى چند كه ماند است غنيمت شمرند گل بى خار ميسر نشود در بوستان * گل بى خار جهان مردم نيكو سيرند سعديا مرد نيكو نام نميرد هرگز * مرده آنست كه نامش به نيكويى نبرند . سعدى اى ساربان آهسته ران آرام جانم مىرود * واندل كه با خود داشتم با دلستانم مىرود من مانده ام مهجور و زار بيچاره و رنجور از او * گويى كه نيش دور از او در استخوانم مىرود گفتم به نيرگ و فسون پنهان كنم ريش درون * پنهان نمى ماند كه خون بر آستانم مىرود محمل بدار اى ساربان تندى مكن با كاروان